1 جمعه.. 1 همه چیز مشخص میشه..
خواستگاری میشه نقطه ی عطفِ خیلی از تغییرات پیش رو..
حرف زیاد دارم
تعریف کردنی زیاد دارم
ولی حس و حال نوشتن ندارم
فقط تیتر وار مینویسم..
- همونطور که انتظار داشتم خبر تو کل آزمایشگاه پیچید..
- امروز مونا صدبار بهم زنگ زد.. بعد هم که اومد دوساعت مخ منو خورد.. بالاخره از بیمارستان صبحش اخراجش کردن.. (کارما)
- کار امروزم خیلی سنگین بود نتونستم جمع کنم
- دلدرد و کمردرد دارم.. اما امیدوارم خدا فردا کمکم کنه مثل اولین ملاقات..
- استرسم کمتر شد چون قرار شد بابا مامانم پذیرایی کنن و من فقط چای بیارم
- لباسم رو انتخاب کردم شالم خیلی قشنگه ولی سُره، امیدوارم اذیتم نکنه
- عصر ضربان قلبم رفته بود رو ۱۱۲.. نمیدونم از هیجان بود یا استرس یا شرایط جسمیم.. ولی با مدیتیشن وتنفس عمیق اومد پایین..٫
- اتاقم رو گردگیری کردم، الان خوب و آرومم
- سجاد دیر اومد نمیدونم چیکار میکرد شاید اونم داره خودشو برای فردا آماده میکنه.. خیلی خسته بود امشب زیاد حرفی نزدیم و گفتم استراحت کنه، فقط آدرس رو براش فرستادم.
- کاش فردا با تعداد کمتر میومدن، مثلا اگه برادرش نمیومد خواهر من تو خواستگاری حضور داشت.. اما مامانم میگه اینطوری جالب نیست.. پسره مجرده و از خواهرم دوسال بزرگتر..
خلاصه که خدا بخیر کنه..
خیلیا منتظرن ببینن نتیجه چی میشه..
توکل به تو مهربون ترینم
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی