450. و بالاخره فردا..
-
تاریخ: 1401/9/26 ساعت: 19:01
فردا جمعه.. بالاخره همه چیز مشخص میشه..خواستگاری میشه نقطه ی عطفِ خیلی از تغییرات پیش رو..حرف زیاد دارمتعریف کردنی زیاد دارمولی حس و حال نوشتن ندارمفقط تیتر وار مینویسم..- همونطور که انتظار داشتم خبر تو کل آزمایشگاه پیچید..- امروز مونا صدبار بهم زنگ زد.. بعد هم که اومد دوساعت مخ منو خورد.. بالاخره ا...
451. روز خواستگاری
-
تاریخ: 1401/9/26 ساعت: 19:01
ازونجا که پیش بینی کرده بودم بعد خواستگاری به شدت خسته میشم و ممکنه شب خوابم نبره امروزو مرخصی گرفتم:)دیروز تا لحظات آخر دقیقا نمیدونستم چی میخواد بشه و من باید چیکار کنم.. از مامانم میپرسیدم بالاخره از اول مراسم باشم یا وسطش بیام.. مامانمم همش میگفت هر طور خودت صلاح میدونی..از دوستم فاطمه پرسیدم با...
در جواب یک دوست..
-
تاریخ: 1401/9/26 ساعت: 19:01
دوست عزیزی که آدرس نذاشتی و کامنت خصوصی گذاشتی که با نوشته های من به گریه افتادی..من واقعا قلبم به درد اومد..فقط خواستم بهت بگم منم روزای خیلی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتممنم روزگاری بد شکستم و دلم مرد.. دلم مرده بود واقعا..فقط با کمک خدا، دعا و قران و نماز به زندگی برگشتمو برای حال خوبم تلاش کردم و ج...